خرید بک لینک
از پیادهروی اون سمت دست تکون داد و بدو بدو از خیابون رد شد. در حین درگیری با آستین چپ ژاکت زرشکیهش سلام داد و گفت : از کی اینجایی؟ دوباره یه ساعت زودتر اومدی؟ بابا آخه برای چی انقدر زود میای که معطل شی؟ اگه دیر بشه هم خب من منتظرت میمونم.

که بهش گفتم ساکت شه و راه بیوفته٬ استرس دارم.

خ. دلم تنگ شده بود.. :)

برچسب: الان,ساعت,زودتر,رسیدم,متروی,فردوسی, نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 12:01

بشنوید

خ. بننده خوبم. درحال بازسازی بعضی جنبه های زندگی می باشم. تشکر از احوال پرسی هاتان.

خ.. می بخششید برای پست قبلی و پست بعدی. و معذرت خواهی که فرصت نمی کنم کامنت ها رو پاسخ بدم.

خ. نظر بنده اینه که دیازپام وبلاگ خوبیه.. بشنویدش.

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 9:47

به نظرم می تونم با دستور زبان ازدواج کنم.

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 9:47

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 9:47

حال من حال و روز خوبی نیست خسته ام، خسته، او نمی فهمداین طبیعی است ببر زخمی را ببر روی پتو نمی فهمدبین ما مرز درد فاصله بود مثل یک رشته کوه پیوسته مثل یک صهیونیست غمگین که به زنی توی غزه دل بستهمن به پایان خویش معترفمجفت پرواز او نخواهم شد من همین جوجه اردک زشتمحتم دارم که قو نخواهم شدخسته ام مثل تی

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 9:47

متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.

Tempest sonata n.17

جناب آقای بتهوون

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 9:47

دیدی آدم یه آهنگ عاشقانه میشنوه یاد شکست عشقیش میفته؟

الان گلدونتو دیدم یاد گلای خودم افتادم :(

کاکتوسم داره می پوسه و کاری از دستم بر نمیاد

شمعدونیمم بی حال شده :هق هق

نازلیت با اینکه قهر کرده ولی چیزی از قشنگیش و ناز بودنش کم نمیشه! :) اصن خدا حفظش کناد :))

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 9:47

خدا رو چه دیدی؟ یهو میام میگم مرادی پاشو بیا من وسط رشتم.

من هم. خونه برام تنگه. من که خونه ندارم اصلا.. خونه ی من شهر منه. به خیابوناش٬ به کوچه و پس کوچه هاش وابسته م.

امروز که کسی نیومد.. پیاده برگشتم. یک ساعت و ربع پیاده راهه از چهارراه ولیعصر تا چهارراه معزالسلطان که خونه ی مام بزرگه. انگار وقتی راه میرم٬ انگار وقتی پیش آدمای غریبه م حالم بهتره.

میدونم که تو دلت باور نمیکنی ولی میفهمم. این دلتنگی رو٬ این ناراحتی رو٬ این بختکی که میوفته به جون آدم.

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 9:47

اولین بار بود که حس کردم عضوی از یک جمعم. نه کم بودم و نه زیاد. نه وصله ی ناجور بودم نه مجبور به تحمل. اولین بار بود که بودن کنار آدم ها خوشحالم میکرد. معذب نبودم. خسته نبودم. اضافه نبودم. برای اولین بار تو زندگیم حس کردم جایی هستم که باید باش و این حرف ها٬ حرف های توی سر منه که داره زده میشه.

من نمی دونم اینجا چیکار میکنم. من نمیدونم آینده چی میخواد بشه. ولی کاش مثل امروز لذت بخش باشه زندگی. کاش همین قدر نزدیک باشه به دل من. دلم برای امروز تنگ میشه :)

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 9:47

صفحه بندی